تبليغاتX
خواب - حباب - سراب

خواب - حباب - سراب
 

گاه پيوندها مي گسسد

گاه ما خود

بي دليل

گاه از روي عمد

تار و پود يك خاطره را

كه مي توانست خوب باشد

از هم پاره مي كنيم

اين بشر

قدر شادي را نمي داند

همانند تو

تويي كه تمام خاطرات خوبم را

همه آنهايي كه از تو نشانه دارد را

براي من زجرآور مي كني

گاه مي شود

به خاطر مهرباني

به خاطر عشق

دست از كاري كشيد

مي توان

به خاط مهرباني

به خاطر عشق

به خاطر زندگي

زبان را از حرفي منع كرد

اما

كيست كه واقعا چنين كند؟

بشر

لجوج است

مانند تو

بشر خودخواه است

مانند تو

بشر

ناسپاس است

مانند تو

بشر

عهد شكن است

درست مثل تو

 



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم مهر 1388 توسط ریحانه
 

پایان یافت

آری

روزهای دوری و انتظار رفتند

و تو آمدی

تو آمدی تا با قدمهایت

دنیا را فتح کنی

و مرا از بند زمین

از بند زمان

برهانی

آمده ای تا بگویی

تو رایحه ای هستی از بهشت برین

آمده ای تا بگویی

 تو هدیه ای هستی آسمانی

تو برای من ناجی مطلقی

ای مایه ی تثبیت زندگی

تو برای من

آرامش دریغ شده ای

تو مرهمی هستی برای دل پر دردم

و تو

همه ی زندگی من هستی، دخترم !

 



نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط ریحانه
 

من قصد پرواز کردم

تو شادمانی کردی

دستم را گرفتی و به یک مغازه بردی

و برایم یک جفت بال خریدی

و من غرق شادی شدم

آن لحظه فکر میکردم که چقدر خوشبختم که تو مرا یاری میکنی

چه روزهایی بود

عشق پرواز دلم را مدام می لرزاند

و لحظه ی پریدن مدام برایم شیرین تر می شد.

.....

روزها روزهای پرواز من بود

.....

من و تو بالای بلندی های شهرمان رفتیم

و من با بالهایی که تو برایم خریده بودی

خود را در آسمان رها کردم

...

تو خنیدیدی و من گریستم

تو به باورهای کودکانه ی من خندیدی

و من به خیانتی که تو به رویاهای من کردی گریستم

.....

آن بالها بال پرواز نبودند

تو از ترس از دست دادن من

آرزوهایم را سوزاندی

و مرا به عمق تاریکی بردی

...

کاش به جای خیانت به رویاهایم

تو نیز همچو من قصد پرواز می کردی

تا هردو

با هم

در آسمان زندگی

اوج بگیریم

....

کاش سنگها را تو از جلوی قدمهای خسته ام کنار می زدی

و یا ای کاش

تو سنگها را جلوی قدمهای من نمی انداختی!

............

....................

............

راستی

من روزی خواهم پرید

آن روز دوست دارم

تو در کنارم در حال پرواز باشی

نه اینکه از روی این زمین

چشم به اوج گرفتن من دوخته باشی!

 

 

 

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آذر 1387 توسط ریحانه
 

 

باران مي باريد

و آسمان در آغوش ابرها خفته بود

گويي آرامشي را دريافته بود كه سالها بود از وي دريغ شده است.

آسمان خواب بود

و من بيدار...

قطره هاي باران

اشكهاي من

روي گونه هايم به هم مي رسند

چقدر خوب است كه كسي نمي داند .......

چقدر خوب است كه كسي نمي بيند......

.........................

دلم مرداب غم هاست

نمي دانم چرا

ولي با اين كه همه چيز تقريبا خوب است

دلم راضي نمي شود

گاه منتظر يك اتفاقم

گاه منتظر يك روز

گاه منتظر يك شب باراني

و گاه منتظر تنهايي

........

ذهن من پنجره ايست

خاطراتم همچون غباري شيشه ي پنجره را مات كرده

قطره هاي باران كه به اين غبار مي رسند

اين خاك سرد را

اين خاك مرده را

دوباره زنده مي كنند

باز ياد مادرم مي افتم

و اشكهايم به يادم مي آورند كه چقدر هر ساعت

دلم برايش تنگتر مي شود

..........

ولي اين غرور مضحك

مدام وادارم ميكند

دست روي چشمهايم بكشم

و اشكهايم را پاك كنم

كاش روزي بيايد

همچون گذشته ها

هر روز

هر شب

هر لحظه

نگاهش

صدايش

وجودش

كنار من باشد!

 

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387 توسط ریحانه
 

شب که می شود...

گویی انتظاری زجر آور رویاهای سپیدم را میان دندانهایش می فشارد

شب که می شود

گویی غصه ای نا معلوم در دلم خانه می سازد

شب که می شود

اشکهایم میل ریختن پیدا می کنند

و این فضای اتاق

مدام برای روحم کوچک و کوچکتر می شود

و دیگر طاقتم طاق می شود

این دل همیشه گریان

باز هم می گرید

و آن صبر و پایداری که در نهاد من بود باز بار می بندد و می رود تا اشکهای سپیدم را نبیند

شب که می شود

دلم تنگ می شود

دلم تنگ می شود

دلم تنگ می شود

دلم ذره ذره می شکند ، شب که می شود.

شب كه مي شود

دلم برای آغوش پدر تنگ تر می شود

و برای نگاه مادر

و برای صدای خواهرهایم

شب که می شود

روحم به خانه اسیر می شود

همچون مجنونی در بند

سر بر دیوارهای پیکرم می کوبد

و صدای انفجاری در ذهن

وجودم را می لرزاند

و دل من تنگ تر می شود

اشکهایم ریزان تر

و افسردگی چیره تر

من ذره ذره در درونم مي ميرم

و از بيرون هنوز زنده ام.

شب كه مي شود

تنها پناهم دنياي فراموشي هاست

خواب مرا ناجي مي شود

تا بيش از اين نميرم،

شب كه مي شود!

...

 

 

 



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 توسط ریحانه
 

 

سایه ی شوم بر سر او سایه افکنده بود

خاطره ای تلخ تا ابد با او بود و همانند خنجری که در میان دو کتف فرو رفته او را تا آ»جا که جهان ادامه میافت زجر می داد.

ملکه در سحر ساحره گرفتار شده بود

پادشاه دیگر از آن وی نبود

طبق افسون ساحره اینک این ملکه بود که

ذره ذره می مرد

ذره ذره زیر دست و پا می ماند و می شکست

خسته بود

خسته تر از همیشه

و دیگر پادشاهی نداشت که دلداریش دهد

که به یادش بیاور او ملکه ی این سرزمین است

او بی همتاست

پادشاه تبدیل به بت شده بود

به خود حق می داد ملکه اش را اینچنین بی ارزش بداند

هرچه بود او خدا بود

خدایی بی رحم

بی احساس

نا عادل

و ضعیف

از یاد برده بود

که این منصب را ملکه به او داده بود

یادش رفته بود

ملکه اش بود که او را پرستید و بالا برد

یادش رفت

که عاشق بود

اکنون پادشاه خواب بود و

عمر خوابش از عمر حباب آبها کمتر بود

خود را در سراب می دید و باور نداشت که به تنهایی

هیچ است

هیچ

و ملکه دیگر زیبا نبود

چشمانش رو به نا بودی می رفت

و عشقش رو به تباهی

 

 

ای کاش می داسنت آن ساحره کیست

و چه می خواهد

کاش یکبار هم شده

او را می دید

آن وقت

یقینا رگهای گلویش را می درید

تا دیگر کسی جرات نکند در قلمرو او

افسونگری کند

تا جادو کند

تا جدا کند

کاش خدا کمکش می کرد

کاش دستش را می گرفت

کاش پادشاهش را پس می داد

کاش جایگاه و ارزشش را باز میافت

کاش می مرد و این روز را نمی دید

کاش می مرد

کاش

.

.

.

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط ریحانه
 

کاش این بغض کال را می شد در دل همان طور نگاه داشت

یا ای کاش می شد زار زار گریست

خدایا چه بر سر این سرزمین آوردی؟

این ساحره ی سیه دل چگونه قدم به این سپیدی گذاشت

ذره ذره ی وجود ملکه رو به کاستن بود و ساحره قوی تر می شد

ملکه زخمی بود و خسته

جنگ نابرابرو نا عادلانه ای بود

چرا ملکه باید برای آنچه مال او بود با ساحره می جنگید

نفرین به این پست

نفرین به این زن که به جایگاه ملکه چشم داشت

نفرین به همه

نفرین به این سرزمین

نفرین به این قصر که تمام دیوارهایش جاسوس بودند

نفرین به آن پادشاه دلمرده

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 توسط ریحانه
 

 

نوری دید

به طرفش دوید

آن سوی جنگل کسی در انتظارش بود

دوید

شاخه های درخت به پیراهن ابریشمیش می آویختند و هر کدام بی رحمانه تکه ای از حریر سپیدش را می دزدیدند

شانه هایش زخمی بود و کف پایش خون آلود

انگار جنگلیان نمی دانستند او ملکه ی همین سرزمین است

می دوید و موهایش پریشان می شد

باد می وزید و پریشانی اش می افزود

نور ماه در میان ابرها لانه کرده بود

و مرغ شب مدام صدایش را در باد سرد نیمه شب رها می کرد

ملکه نمی ترسید

او شجاع ترین زن سرزمینش بود

بارها جنگیده بود

اما نه با لشکریان

بلکه هزاران بار قلب پادشاه را از آنان که ربوده بودندش باز پس گرفته بود

حالا این زیبا

در میان زوزه ی گرگان بود

و از پادشاه خبری نبود

ولی شاید آن نور

بلی

آن نور که در انتهای جنگل می دید

شاید پادشاه بود که با مشعل و شمشیرش به دنبال ملکه می گشت

 

 

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط ریحانه
 

 

چشمش را به انتهای جاده دوخته بود

صدای خرد شدن استخوانهایش را شنیده بود

کاملا از بین رفته بود

له شده بود

دیگر هیچ محبوبیتی پیش پادشاهش نداشت !

لرزش اشک را روی گونه اش احساس نمی کرد

او راست می گفت کاملا بی احساس شده بود

اگر احساس میکرد هر آنچه را که باقی احساس می کردند یقینا هم اکنون سرش را میان دو دست گرفته بود

و می گریست

 خوب می دانست که اگر این چنین در ظاهر آرام است ولی در دلش هزاران بار دید که به دارش آویختند 

 دید که چگونه خشم را در دلش پروراندند

و می دید که این حس لجن آلود و متعفن

این حس حسادت

این حس حقارت

چگونه در وجودش لانه می کرد

دلش برای خود می سوخت

این حس ترحم را در دل نسبت به خود می پسندید

هرچه بود هیچ کس حتی او همانند خودش با وی مهربان نبود

آری

او دیگر وجودش را نمی ستایید

حتی دیگر عملکردهایش

افکارش

و حتی کتابهایی که می خواند

حرفهایی که می زد

برای او جذاب نبود

با خود می پنداشت که می تواند خود را تغییر دهد

اما دیگر خودش نبود

و این بی هویتی و ظاهر نمایی در نهایت فضاحت و رذلی بود

|{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}|

وای بر روزی که ملکه ای در نظر پادشاهش بی ارزش جلوه کند

وای بر آن ملکه

وای بر آن سرزمین

و ای وای بر آن پادشاه ظاهر پرست!

 

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 توسط ریحانه
درباره وبلاگ
bahar 20