سایه ی شوم بر سر او سایه افکنده بود
خاطره ای تلخ تا ابد با او بود و همانند خنجری که در میان دو کتف فرو رفته او را تا آ»جا که جهان ادامه میافت زجر می داد.
ملکه در سحر ساحره گرفتار شده بود
پادشاه دیگر از آن وی نبود
طبق افسون ساحره اینک این ملکه بود که
ذره ذره می مرد
ذره ذره زیر دست و پا می ماند و می شکست
خسته بود
خسته تر از همیشه
و دیگر پادشاهی نداشت که دلداریش دهد
که به یادش بیاور او ملکه ی این سرزمین است
او بی همتاست
پادشاه تبدیل به بت شده بود
به خود حق می داد ملکه اش را اینچنین بی ارزش بداند
هرچه بود او خدا بود
خدایی بی رحم
بی احساس
نا عادل
و ضعیف
از یاد برده بود
که این منصب را ملکه به او داده بود
یادش رفته بود
ملکه اش بود که او را پرستید و بالا برد
یادش رفت
که عاشق بود
اکنون پادشاه خواب بود و
عمر خوابش از عمر حباب آبها کمتر بود
خود را در سراب می دید و باور نداشت که به تنهایی
هیچ است
هیچ
و ملکه دیگر زیبا نبود
چشمانش رو به نا بودی می رفت
و عشقش رو به تباهی
ای کاش می داسنت آن ساحره کیست
و چه می خواهد
کاش یکبار هم شده
او را می دید
آن وقت
یقینا رگهای گلویش را می درید
تا دیگر کسی جرات نکند در قلمرو او
افسونگری کند
تا جادو کند
تا جدا کند
کاش خدا کمکش می کرد
کاش دستش را می گرفت
کاش پادشاهش را پس می داد
کاش جایگاه و ارزشش را باز میافت
کاش می مرد و این روز را نمی دید
کاش می مرد
کاش
.
.
.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط ریحانه